زندگی من و بابازندگی من و بابا، تا این لحظه: 17 سال و 11 ماه و 27 روز سن داره
محمد منمحمد من، تا این لحظه: 10 سال و 11 ماه و 9 روز سن داره

نگفته هایی در من، برای تو

نامه صد و سی و ششم

سلام عزیز مامان حال مامانت دگرگونه ... یه حسی داره که نمیدونه چیه نه میدونم میخوامت و نه اینکه نمیخوامت سردرگمم ..... استرس نداشتنت که آزارم میداد  حالا استرس از دست دادنت هم بهش اضافه شده عمه ات بعد از نه ماه بارداری که محمدطاها کوچولو رو تو دلش نگه داشت  یکشنبه شب فرشته اش رو از دست داد محمد طاها سه ساعت فقط تو این دنیا دووم اورد و نتونست نفس بکشه  و از بین ما رفت حالمون خیلی بده ... بعد از دست دادن مامانیت  این دومین ضربه بود برامون بابات حالش خیلی بده و وقتی  نگاه به عمه ات میکنه اشک تو چشاش جمع میشه این چند روزه فکرای عجیب غریب به سرم میزنه  ترسهای عجیب دارم ... یه حال خراب که هم دلم...
14 اسفند 1393

نامه صد و سی و پنجم

سلام عزیز مامان دردونه مامان احساس میکنم یه خبرایی تو راهه... بوی تو میاد دیروز که بی بی چک گذاشتم با قدرت تمام سفید بود اما الان که بهش نگاه میکنم... انگار سفید سفید هم نیست. امشب که بی بی چک گذاشتم خیلی زودتر از دیشبی همونجوری شد.  یه هاله خیلی خیلی خیلی کمرنگ نمیدونم بهش اعتماد کنم و دلم رو خوش کنم یا نه از امشب به امید بودنت شیافا رو شروع میکنم
8 اسفند 1393

نامه صد و سی و چهارم

سلام عزیز مامان دوباره اومدم با حرفهای خودمانی حرفهایی با بوی آرزوهای قشنگ دوباره به اخر دوره نزدیک شدیم و من مثل همیشه امیدوارم به بودنت دوباره همه حالتهام رو به حاملگی نسبت میدم و احساس میکنم تو هستی اما انگار علائمم این ماه بیشتره ... انگار به تو بودن نزدیکتریم دوشنبه رفتم تهران  تا کارای وامم رو انجام بدم... تو ترمینال که بودم بوی سرخ کردنی بهم  خورد .. داشتم بالا میاوردم... یهو یاد تو افتادم و شک کردم به بودنت دیروز خونه خاله زهرا اینا بودم ... کنجد عسلی برام اوردن .. خاله زهرا زودتر خورده بود... از بوی کنجد حالم بهم میخورد... یاد پارسال افتادم و خونه عموقاسم ... که تو بودی و من  نمیدونستم ... تو بودی...
6 اسفند 1393
1